|
زیست شناسی
زیست شناسی دریچه ای به خداشناسی
| ||
|
مايکل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در
مسير هميشگي شروع به کار کرد. در چند ايستگاه اول همه چيز طبق معمول بود و
تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي،
يک مرد با هيکل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي که به
مايکل زل زده بود گفت: «تام هيکل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايکل که
تقريبا ريز جثه بود و آدم ملايمي هم بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. موضوعات مرتبط: حکایت های جالب و خواندنی [ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ ] [ 22:51 ] [ شکوفه ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||